تبليغاتX
Fabulous
Fabulous
شگفت آور و افسانه ای عاشق بشید,زندگی کنید,و100سال دیگه بمیرید.
پیام تسلیت

نمیدونین چی شده

دیشب..........یه حیوون وحشی با کمال بی رحمی و پررویی از دیوار خونه ی ما بالا میاد.

میپره تو باغچه و اونجاست که.......

گریم میگیره

اون حیوون عوضی(ببخشیدا)سر خرگوشمو میبره با یه دستشوفکرشو بکن هنوز یه ماهشم نبود الهی براش بمیرم یه عالمه گریه کردم.

همه اعضای تو شکمش ریخته بود تو باغچه.نازی  آره دیگه مراسم تشییع جنازه رو از باغچه تا آشغالی انجام دادیم و مراسم خاک سپاری رو هم (چون مامانی می گفت حیاط رو کثیف نکنین)به عهده ی مامورین شهرداری گذاشتیم.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 7:14 PM  توسط مونا | 

 

چند نکته برای زندگی

 

  1. بیهوده حسرت چیزهایی را که در زندگی عینی به آنها نخواهی رسید ،نخور!

 

  1. تو همیشه ارزشمندی،زیرا خداوند تو را بوجود آورده است.و اگر تو هیچ نقشی در این دنیا نداشتی ،بی شک خدا تو را هرگز بوجود نمی آورد.

 

  1. از فزصت های طلایی زندگی ات استفاده کن.آنها هر روز و در همه جا هستند.فقط کافیست به محیط اطراف،توجه کنی.چه بسا چیزهایی هستند که باید به دست تو کشف شوند.

 

  1. به خودت بیا!به اطرافت نگاهی بیانداز،و فاصله ات را با خدا بشمار...

 

_____________________________

 

چند ضرب المثل:

 

*   روسی   :  وقتی پول حرف میزند حقیقت سکوت میکند.

*      ایتالیایی: معنای همه چیز دانستن ,هیچ چیز ندانستن است.

*      ژاپنی  : وصال آغاز هجران است.

*      هلندی : هیچ کس بدبخت تر از کسی نیست که همیشه خوشبخت است.

*      آلمانی : هر چه قفس تنگ تر باشد آزادی شیرینتر است.

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 10:25 AM  توسط مونا | 
سلام عزیزانم

روز تولد تو  بخت من از راه رسید             نیمه جونی جون گرفت تشنه به دریا رسید

تولدم مبارک

وای چقدر خوشحالم امروز بهترین روز سالهخوب بایدم باشه

دست گل شما خوشگلای من درد نکنه که یادتون مونده بود و تولوودمو بهم تبریک گفتید

ایشالله ۱۰۰۰۰۰۰۰۰سال دیگه خوشبخت و سالم زندگی کنم

ممکنه؟

بیخیال

Happy  my birthday

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 1:39 PM  توسط مونا | 

ببخشید یه ذره دیر شد

 

 

حضرت امیر المومنین علی (ع) فرموده اند:

«هر گاه به فاطمه(س)نظر کردم,غم و اندوهم برطرف شد.»

 

 

تقدیم به همهی مامانای گل دنیا:

 

خواستم برای تو نامه ای بنویسم.خواستم بنویسم تا بدانی چقدر دوستت دارم.چشمانم را بستم و هر واژه ای را که لایق تو بود،در ذهنم آوردم و آنها را روی سییدی کاغذ نوشتم.

نامه را بارها و بارها خواندم. اما در میان کلمه ها چیزی گم شده بود.احساس کردم کلمه ای را جا انداخته ام.اما هر چه فکر کردم آنرا نیافتم.

کاغذ را_که دیگر سفید نبود_رها کردم و به کنار ینجره رفتم.به آسمان نگاه کردم و نگاه آبی ات را از لابلای ابر ها ÷یدا کردم.

تو آنقدر صادقانه و بییرایه نگاهم میکردی،که از نوشتن آن نامه خجالت کشیدم.کاغذ را مچاله کردم و به گوشه ای انداختم.دوباره نگاهت کردم و در دلم گفتم:«هیچ واژه ای نمیتواند تو را وصف کند.»

یس تنها یه تکرار همین جمله ی کوچک اکتفا کردم که:

«دوستت دارم...»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

The love of a mother is cherished and valued throughout our entire life.   You  have brought so much joy, wisdom, strength and love into the lives of your children.   You make sacrifices,  you give your all.....and make the world a better place for your family.    The light of your motherhood has been a blessing to those around you and have made me proud to know you.  May God bless you with a wonderful and joyous mother's day

    

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 10:26 PM  توسط مونا | 

دانش آموز امريكايي ،نوزده نفر از همكلاسي هاي خود را به ايدز مبتلا كرد.

 

 

نوزده دانش آموز در يك مدرسه ي ابتدايي در امريكا،توسط يكي از همكلاسي هاي خود كه با سوزن آلوده به ايدز به جان آنها افتاده بود به ويروس«اچ.آي.وي» مبتلا شدند.

اين دانش آموز هشت ساله ايالت فيلادلفيا در امريكا با سوزن تست ديابت مادرش سربه سر دانش اموزان ديگر گذاشت و موجب انتشار ويروس ايدز شد.

مسولان مدرسه زماني كه از اين ماجرا با خبرشدند به سرعت خون يكي از دانش اموزان را آزمايش كردند.و نتيجه ي آزمايش ثابت كرد كه او به ويروس «اچ.آي.وي» مبتلا شده است و همين امر شك مسولان را در رايبطه با آلودگي ساير دانش آموزان نيز برانگيخت.پليس در حال بررسي منشا انتشار ايدز در بين اين دانش آموزان و يافتن مادر دانش آموز خاطي است.

 

امان از اين يانكي ها!كه تويشان خودشان را كشته و بيرونشان بعضي ها را!!!

 

 

سگ هجده سانتي متري

 

كوچكترين سگ دنيا در هند،تنها18سانتي متر طول دارد.

به گزارش تلويزيون 5فرانسه،اندازه ي يك سگ كه متعلق به يك هنديست به زودي در كتاب ركورد گينس به ثبت خواهد رسيد.

 

 

كودكان رواني در قفس

 

در پي اخباري از سوي«جي.كي.رولينگ» نويسنده ي كتابهاي هري پاتر،مبني بر محبوس كردن كودكان داراي مشكلات رواني در جمهوري چك،خوانندگان روزنامه«ميرور»آمادگي شان را براي خاتمه دادن به شكنجه اين كودكان اعلام كردند.

به گزارش ميرور ،در پي خبر زنداني شدن كودكان مبتلا به مشكلات روحي_رواني به مدت بيست و سه ساعت در روز در موسسه هاي دولتي در جمهوري چك،بيش از سه هزار خواننده ي اين روزنامه ،آمادگي شان را براي كمك به اين كودكان اعلام كردند.

طبق گزارش اين روزنامه،مراكز دولتي در جمهوري چك،كودكان كوچكتر را در فقس هاي چهار فوتي نگه مي دارند.اين در حالي است كه كودكان بزرگتر در سلولهاي هشت در سه فوتي محبوس ميشوند.

 

بد نیست بدونید

 

*       هر ابرو بین چهارصد تا ششصدتار مو دارد.

*       شتر سه یلک دارد.

*       ضربان قلب هنگام خمیازی کشیدن گاهی تا30%افزایش میابد.

*       دو سوم اطلاعات مغز نتیجه ی بینایی است.

*       در امریکا هر12دقیقه یک کتاب جدید منتشر میشود.

*       رعد و برق هوای اطراف خود را تا3000درجه سانتی گراد گرم میکند.

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 3:3 PM  توسط مونا | 

مطلب واسه روز مادر تایپ کرده بودم ولی مثه اینکه خیلی دیره

عیب نداره

دوباره شروع میکنم

2 نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 2:37 PM  توسط مونا | 
سلام عزیزان

معذرت که نبودم تا جواب بدم

میدونین یه هفته ی تمام کامپیوترم خراب شده بود ویندوزم رو عوض کردم خوب یه عالمه از وب های شما عزیزان که سیو کرده بودم رفت.

خیلی از این بابت ناراحتم .اگه نظر دادید حتما وب نازتون رو هم بذارید تا بازم بتونم خدمت برسم.

خوب همین دیگه

قربون همگی فعلا

2 نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 1:41 PM  توسط مونا | 

 

 

هر وقت فكرميكنم ما انسانها چرا بوجود آمديم و هدفمان از زندگي كردن چيست و دنيا تا كي ادامه دارد،هميشه در آخر فقط يه علامت سوال است كهدر ذهنم نقش ميبندد،يك خط خميده و يك نقطه پايينش.

هر دفعه با خودم ميگويم:

 

«نكند ما آدمها در همين خط خميده داريم زندگي مي كنيم و هدفمان آن نقطه است كه هيچ كس به آن نميرسد!؟»

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 4:27 PM  توسط مونا | 

نوشته هاي نوجوونا

 

 باران

 

پارسال كه به ديدنم اومدي يكم دير بود اما نه به ديري امسال.

روزاي گذشته به آسمون نگا ميكردم

ولي حالا

پنجره رو نيمه باز گذاشتم.

تاخودت بدون تعارف بياي و برام سوغات بياري:

بوي خواب خوب خدا رو!

 

فاطمه 16ساله

_________________________________

 

فردايي روشن

 

 

من دختري تنهايم كه در تنهايي شبانه ي خود،صداي ضربان قلبي را مي شنوم.

صدايي را كه هيچ كس نميتواند آنرا بشنود.

آري من در تنهايي هايم غرق شده ام و تنها نوري روشن است كه ميتواند مرا در اين راه ياري دهد.

من در مسير تاريكي گام بر ميدارم كه كليدش نور اميد است.

من اين مسير را طي ميكنم.

زيرا ميدانم:

 

فردايي روشن در انتظار من است.

نازنين 13ساله

 

 

_________________________________

 

اي كاش...

 

كاش خواننده بودم و از تو ميخوندم.

كاش مسافري بودم و با تو همسفر جاده ها ميشدم.

كاش نقاش بودم و زيبايي هاي تورو ميكشيدم.

كاش شاعر بودم و تو رو ميسرودم.

ولي

افسوس كه من هيچ يك از اينها نيستم.

اما در عوض عاشقي هستم،كه به عشق تو خونه ي دلم را بنا كرده ام.

و معشوقي دارم كه زيبا تر و باشكوه تر از همه ي دنياست.

او الهه ي عشق و زيبايي است.

او پروردگار من است.

 

 مريم 12ساله

___________________________

 

ماه و من

ماه در آسمان است و من چاله ها  را پر از آب ميكنم.حالا هزارتا ماه براي خودم دارم كه دستم به آنها ميرسد.ديگر فاصله اي من و او را از هم جدا نميكند

                                                               

_______________________

 

 

كاريكلماتور

 

براي اينكه صداي شكستن قلبش شنيده نشه،با صداي بلند ميخنده!

 

 

                       

                                                 

       

اونقدر تنهايي رو دوست داره كه از سايه ي خودش هم بيزاره!

 

 

براي اينكه عشقش رو از قلبش پاك كنه،قلبشو فرمت كرد!

 

براي اينكه كاسه ي صبرش لبريز نشه يه ذره از سرش برميداره!

 

 

اگه بارون دريا رو قطره قطره به زمين منتقل نميكرد همه ي زمين رو آب ميگرفت!

 

 

اونقدر آرزو به گور بردم كه فكر نكنم جايي براي جسدم باقي مونده باشه!

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 9:19 PM  توسط مونا | 
تولدت مبارک

 

امروز تولد داداش محمد منه

 

 

داداشي خيلي نازي خيلي خيلي دوست دارم

 

 

 

 

  

  

_______________________________________

 

قلك

 

 پسرك هر روز گوشه ي اتاق كز ميكرد،قلكش را دو دستي مي چسبيد و براي خودش با پولاي تو قلكش نقشه ميكشيد و داستان مي ساخت.

قلكش را ناز ميكرد و از صبح تا شب بااون حرف ميزد:«يك روز ميشكنمت.پولهاتو را جمع مي كنم و ميرم براي خودمون يك خونه ميخرم.بعد يك ماشين بهد…كاش مي شد با پولهات يه قصر خريد با نهصد تا نوكر!آنوقت بابا اينقدر بيرون كار نمي كرد.اونم مي اومد خونه كنارمون.»

پسرك نمي دونست قلكش چقدر پول داره.اما اون روز كه بابا خمارتر و كثيف تر از هميشه قلكش رو شكست و پولهاشو برد،فهميد كه مي تونست با پولهاش يه قصر بخره…

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 7:29 AM  توسط مونا | 

كودكي ام در راهرو پرپيچ و خم زمان گم شده است!شما اورا نديده ايد؟كودكي ام به رنگ سبز روشن است.پر از شور و هيجان،عشق به زندگي و كمي خجالت و كمرويي براي مواقع لازم!ديشب كه كودكي ام را براي گردش بيرون آورده بودم،يكباره دستم را ول كرد و وارد راهرو زمان شد.شما او را نديده ايد؟

 

او چشمهاي بنفش و درشتي دارد كه در آنها شيطنت و بازيگوشي،گاهس هم خجالت و پشيماني موج ميزند و موهاي مجعد و مشكي اي كه در هر موج آن يك آدامس بادكنكي چسبيده است.آخر او هيچ وقت آدامس هايش را دور نمي اندازد.

 

شما او را نديده ايد؟حتما جايي در گوشه و كنار يكي از پيچ هاي زمان نشسته است و انگشت شصتش را میمكد.آخر كودكي ام هنوز بچه است.نكند توي يكي از حفره هاي فراموشي بافتد؟شما او را نديده ايد؟

 

اگر او را ديديد لطفا خيلي آرام به طرفش برويد و دستتان را به دستش بدهيد.آخر كودكي ام خيلي خيلي معصوم است و دستش را به هركسي ميدهد.آن وقت او را پيش من بياوريد تا درون ذهنم زنداني اش كنم و كليد زندان را به دريا باندازم تا هيچ وقت نتواند از آنجا بيرون بيايد.

اما نه!كودكي ام مثل گل آفتابگردان از تاريكي ميترسد.او به پاكي شبنم صبحگاهي است.شما او را نديده ايد؟

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 4:11 PM  توسط مونا | 

نردبان رويا هايم را بر ديوار آرزو تكيه ميدهم و از آن بالا ميروم.

 

 

در وعده ي ديدارم با خواب او هميشه دير مي آيد!

 

 

زندگي كاشتن اميد است در باغچه ي نااميدي

 

 

در دنياي خرگوشي حوايج جمع هويچ است.

 

من به خودم اميدوارم، ديگران فقط دو نقطه بيشتر از من دارند.

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 4:54 PM  توسط مونا | 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 9:22 PM  توسط مونا | 
                 

                           

دوستون دارم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 2:15 PM  توسط مونا | 

مدادرنگي ها

 

اگه يه روز يه مداد سبز پيدا كردي

درختها و گلهاي زندگيت رو با آن رنگ كن

اگه يه مدادرنگي آبي پيدا كردي

آسمون زندگيتو با اون آبي كن

اگه هم يه مداد زرد داشتي

خورشيد شادي هاتو با اون طلايي كن

 

ولي اگه يه وقت يه مدادرنگي نارنجي جلو پات افتاد

خمشو و برسش دار و بعد…

خورشيد غمهاتو با اون رنگ كن

تا كم كم غروب كنه

واز پيشت بره…

 

 

                                   

________________________________________________ 

 

 

مرگ نگاه مي كرد،به پيرمردي با ريشهاي سفيد

مرگ نگاه مي كرد،به برگهاي خشك كه در زير جارو مي غلتيدند.

مرگ نگاه مي كرد،به ماشيني كه از آن طرف كوچه مي آمد

مرگ نگاه مي كرد،به برگها و خيابان كه حال قرمز بودند

مرگ خنديد و لحظه اي بعد ناپديد شد!!

 

 

 

 

________________________________________________ 

 

در كوچه باغهاي فراموشي

 

 

دلم تورا صدا ميزند،دركوچه باغهاي فراموشي.

دوباره گم شده اي مثل سالهاي كودكي.

يادت هست؟

هميشه از چشم گذاشتن مي ترسيدم

و آن روز نوبت من بود كه چشم بگذارم.

چشم هايم را بستم:

«يك،دو،سه،...»

چشم هايم را باز كردم.